خرید بک لینک

اصلا از همان اولش

با سختی انسش دادند .....

حاج آقای اصفهانی....

همان سال های اول ازدواجش

از پولدار های تهران بود ....

اما یک جای زندگی می لنگید .....

درد ِ بی فرزندی

سآل ها گریبانش را گرفته بود ......

دست آخر هم

رفیق ما را از پرورشگاه آورند ......

(زهرا خودش هنوز این را نمی داند!!)


زهرا که آمد چند سالی زندگیشان آرام گرفت....

تا گرد ِ پای ورشکستگی

دودمان زندگی را به باد داد ......

باز هم چند سال گذشت ....

رسید دوباره روزی که آرامش برگشت .....


خبر آوردند ......

و چرخه ی ورشکستگی برگشت ......

توی همین گیر و دار بی پولی ها برای مردی که آن طور اعیانی زندگی می کرد بود که دوباره خبری آوردند .......

بوی مرگ....خبر از سرطان ........

روز به روز لاغر تر ..... نحیف تر ......

هچ چیز از شانه های ۴ تایی اش نمانده بود .......

در گیر و دار همین حال بد آقای اصفهانی بود که دوباره خبری آوردند .....


خبر از سرطانی دیگر ....... این بار

مادر ِ زهرا ........

مدت هآ

زن و شوهر توی تب ِ سرطان سوختند ........


و زهرآ

آب

شد . . .

جلوی چشم من . . . . . .

بدهی های بالا آمده....طلبکار های همیشه پشت در .........

مادری که خودش دست و پا می زد در مریضی ای که همسرش در آن

دیشب جــــــــــــــــــــــــــــــــآن داد ............

خوب یادم است....که بدو بدو می رفت شیمی درمانی و بر میگشت تا شوهرش در خانه تنها نماند......



روز های آخر رفتیم دیدنش....

توده های سرطانی

این بار به مغزش حمله کرده بود ..... هیچ نمی فهمید ........

مرده بود انگار .........

کارش به جایی رسیده بود که دکتر "تــریاک" را درمانش کرده بود!!!!

خونریزی های وحشتناک

از پا درش آورد ........



اما .....

الان نه حال زهرا را می دانم.......نه مادرش را ...........


برای مهمانی امام حسن بابا

رفتیم تا حضورا دعوتشان کنیم.....

مادرش قبول نمی کرد.....

انقدر اصرار کردم تا روسری اش را در آورد ........

شیمی درمانی ازش مررررد ساخته بود .....

ابروهایش را مداد کشیده بود ...

پوستش تیره شده بود .......

گفتم بیا ...... با رو سری بیا!!!!

آمد....به احترامش

همه روسری سر کردیم....مبادا حس ِ ناهمرنگی بهش دست دهد .......



حالا

باید به احترام زهرا

مشـــــــــــــــــــــــــــکی تن کنم .........

پارچه ی مشکی بکشم سر تا سر دلم ........

تا غم ِ مادر سراغش نیامده

باید برایش کاری کنم ................

اما گمان نکنم..........

جز خدا کسی بلد باشد هوای دلش را داشته باشد ....

برچسب: الا بذکر الله تطمئن القلوب,الا بذکر الله تطمئن القلوب سوره آیه,الا بذکر الله تطمئن القلوب در کدام سوره است؟,الا بذكر الله تطمئن القلوب ترجمه,الا بذکر الله تطمئن القلوب یعنی چه, نویسنده: آروین زارعی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 18:53

صفحه بندی