خرید بک لینک

همه میروند به جماعتشان برسند و
تـــــــــــازه جمع من و تـــو

خلوت می شود ....

گیج و گنگ داشتم نگاهت میکردم که خادمت اشاره ام کرد .....
خودش را کنار کشید و من را سوق داد به سمتت ......

دوباره من بودم و
پـــــــــــــــــــدرم
و
دستش .........
آغوشش .........
و شبکه های ضریحش که دخیلی همیشگی برای دخترانش است ..............

پدر ....
هوای نفـــــس های مبارکت را
شنیدم آن لحظه . . . .



به راستی

تویــــــــــــــــی

پــــــــــــــــر افتخارترین

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر عالمــ . . . .

.

.

.+دیشب ،

تلوزیون بی انصاف ،

باران ِ ح س ی ن را نشان می داد ...

هیچ کس به فکر دل من نیست .....

هیچ کس . . .

.

پ ن:

یادم نمی رود یک روزی همین موقع زیر باران بهشت نشسته بودمـ ...

برچسب: نویسنده: آروین زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 20:32

صفحه بندی