۵ ساعت جلو تر از مراسم قرار گذاشته بودیم که بتوانیم یکدیگر را ببینیم!
سرم را به عادت او پایین انداخته بودم و در سرش گره کرده بودم و داشتیم حرف میزدیم که اتفاقی سرم بالا آمد ....!
یک شهید داشت روی دست ها میگردید .... و آخرش هم جلوی ما مستقر شد. . . !!!!!!!
بآورم نمی شد . . . کل دعای عرفه را
با صدایی که آرامش من است ،
رو به روی جسم یک شهید میخوانم . . . . .
+مطیعی بخوان . . .
بخوان که روحم دارد از تشنگی می میرد . . . . . . .
چه خوب که دیروز چهره ات هم در دسترس بود . . . .
بخوان مطیعی . . .
بخوان . . .
که حالم اصلا خوب ن ی س ت . . . .
مطیعی .....!!
گفتم بخوان . . . !!!
اما نگفتم که از هفتم محرم ۹۳ بخوانی . . . . . !!!
نگفتم که لالایی را ذکر مصیبت کنی. . . . .
نگفتم که هوش از من ببری. . . .
نگفتم که . . . . . . .
آن روضه
قسمت من بوده گویی .....!
اگر آن شب به هر بهانه ای در حیاط نشستم و نشنیدم،
دیروز
کلمه به کلمه اش را شنیدم . . . . . . . . . . . . .
+عیدتان مبارک ....
:)))
برچسب:
نویسنده: آروین زارعیپور