خرید بک لینک

توی راه داشتم فکر میکردم که حتما باید برای دقایقی با هم حرف بزنیم...
در کمال درماندگی حتی داشتم فکر میکردم اگر بچه ها نبودند میخواهم کنارش گریه کنم..!!

ته کهف نشسته بود ...
اول از همه جلو آمد ....
بچه ها رفتند سراغ سفره ی افطار و ما دو تا ماندیم ...
تا خواستم حرف عادی بزنم زد زیر گریه !
انگار او از من درمانده تر بود ......
حرف زدیم اما نه در مورد من ...
واجب تر این بود که اول به درماندگی های او برسیم...
تا به حال اینطور مستاصل ندیده بودمش ...
استیصال او اضافه شد به غم های دلم ....

رفته بودم کهف که برای خودم دعا کنم ...
اصلا رفته بودم ببینمش تا حال خودم خوب شود ....

اما سر نماز تمام دعاهایم را او پر کرد ....
سر نماز فهمیدم که شده قسمتی از من ...

سر نماز یادم افتاد که دکترا قبول شده ... و این یعنی ۴ سال دیگر کنارم می ماند .....و قطعا این نعمتی است که باید قدرش را بدانم ...
.
.
دردش ،
درد من بود ....
که میگفت :
آخه میدونی مشکل من چیه ...؟؟
من روی دیوار دیگران یادگاری مینویسم ....
نباید بنویسم ... نباید ....!

به هم قول دادیم ...

که هرگز این کارو تکرار نکنیم .....

هرگز !

برچسب: نویسنده: آروین زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1397 ساعت: 3:28

صفحه بندی