من کویری خشک بودم قبل دیدارت ولی،میزند از شوق تو باران به جانم بی امان! - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 0:22
به آن روزهایی فکر میکنم که نمیتوانستم نگاهش کنم.....یک ماهی هست که متوجه شدم رنگ چشم هایش سبز است ...به محبتی فکر میکنم که مهربان خدا،وعده اش را داده بود و باور نمیکردم...حالا به همان محبت،تک تک سلول
پناهم باش .... - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 0:22
قسم به دست های مهربانت ....که اگر غم این روزها مرا نکُشد ،غم دوری از تو مرا له می کند . . . همین ! .
فکر کن حبس ابد باشی و یک بار فقط،به مشامت نمی از بوی خیابان برسد... - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 0:22
گرچه با او حرف نمیزدم اما دلم میخواست هرروز و هر ساعت او را ببینم...عاشقش نشده بودم اما به عشقی که ابراز می داشت نیاز روحی داشتم...همه ی زن ها همینطورند !قبل از آن که عشق را دوست داشته باشند،عاشق را د
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم...از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم - تاریخ: 1397/4/19 ساعت: 13:45
روزی که بعد از مدت ها برگشتی،بارها خواستم بگویم که برگردی !!برگردی و بروی چون به نبودنت عادت کرده ام ! و این عادت را به زحمت به دست آورده بودم ! ...هزینه ی گرانی پای به دست آوردن این عادت داده بودم و از هر چیزی برایم گرانبها تر بود ....من روز های عمرم را پای این عادت از دست داده بودم...من دریا دریا ...
451 - تاریخ: 1397/4/19 ساعت: 13:45
با خودت ده بار جلوی آیینه تمرین میکنی !او را که دیدی ،باید این را بگویی ... آن را نگویی ....و نهایتا تمامش را سر بزنگاه فراموش میکنی .....دیدنت ،روی خاک سرد بهشت زهرا ،تنها صحنه ای بود که فکرش را نمی کردم . . . .فکر نمی کردم یک روز باید شانه هایت را از روی قبر بلند کنم ......فکر نمیکردم انقدر نفس گی...
سفرنامه ای طویل ! - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
ادامه مطلب
پیش چشمان تو ... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
معتقدم انقدر باید تحملم بالا باشد که بتوانم هر مسئله ای را درونم به تنهایی حل کنم ..حتی اگر سقف زندگی ام بر سرم ویران شده باشد ...حتی اگر مثل همین الان مجبور باشم دائم بغض را کنار بزنم ....اگر روزی باشد که برخورد باران به شیشه ی ماشین انقدر حواسم را پرت کند که یادم برود باید حواسم را جمع چیز دیگری ج...
زهـــ ــــــرتـــــــــریـــــــــــن زاویه ی شوکران ... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
این روزها غم هایمان نهایت ندارد ....این روزها جا دارد نه هر مسلمانی ،که هر انسانی از این حجم غصه ؛بمیـــ ـــــرد ...... مدت هاست به این نتیجه رسیدم که این دنیا ، جای مُردگی است .... "زندگی ِ این دنیایی" ، بزرگ ترین دروغی است که به خوردم داده بودند ..... +همان لحظه ای که ما غرق در روزمرگی هایمان ،در ...
قانون ناحق محور! - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
۳ صبح با بدترین حال ممکن از خواب پریدم ...خواب صحنه ی اعدام کسی را میدیدم ....فشار روی قلبم از خواب بیدارم کرد!بعد از ۶ ترمهر روز لغت "اعدام" را شنیدن هنوز با آن انس نگرفتم . . . وقتی شنیدم بهمن ورمزیار اعدام شد ،تا چند روز در شوک بودم .....چقدر راحت شده برایمان از دست دادن یک جان ِ جوان ....اگر قاض...
هم درد ... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
توی راه داشتم فکر میکردم که حتما باید برای دقایقی با هم حرف بزنیم...در کمال درماندگی حتی داشتم فکر میکردم اگر بچه ها نبودند میخواهم کنارش گریه کنم..!!ته کهف نشسته بود ...اول از همه جلو آمد ....بچه ها رفتند سراغ سفره ی افطار و ما دو تا ماندیم ...تا خواستم حرف عادی بزنم زد زیر گریه !انگار او از من درم...
خانه ی پدری ... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
نماهنگ خانه ی پدری را بارها نگاه کردم ...انگار همین دیروز بود ....که زهرا در سجده ی نماز بود و من با گذاشتن یک نامه روی سجاده اش ،راه افتادم دور حرم .....همین دیروز بود که زهرا با کبوتر حرم در دستش جلو آمد ...همین دیروز بود که کنارت بودم . . . انگار در خواب بودم اربعین...چشم هایم آن شب به حضورت ایما...
لب ِ تیغ ستم بر سر خورشید درخشید ... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
آنان که "عدالت علی" را بر نتافتند،به "ستم معاویه" تن دادند ...!عبدالله بن عمر ،از آن گوشه گیر ها بود !زمان خلیفه شدن حضرت امیر،به امام نامه فرستاد که من زمانی با تو بیعت میکنم که باقی مردم بیعت کرده باشند !!امام نامه را دید و فرمود :ما را به بیعت او نیاز نیست . . . النهایه با پای حجاج بیعت کرد !دست ...
روح القوانین! - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
کتاب قانونم را که باز کردم ،یک لحظه خیلی کلی به صفحه نگاه کردم ...بدون دخالت دادن ماده ها و ریز شدن روی تبصره ها!حس اولینباری که یک کتاب قانون را به دست گرفتم یادم افتاد !خیلی ترسناک بود !قیافه ی صفحه و کلمه های گنده گنده که انگار به قید قرعه کنار هم قرار گرفته بودند،شبیه هر چیزی بود جز چیزی که من ا...
یک "تو" وسط زندگی ام گم شده است... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
یک علیرضا آذر است و یک شعرهای معاصر....به پاس قدومش راهی کافه بهشت شدیم !آذر آمد ...شعر خوانی اش شروع شد ...بین جمعیت،کسی را دیده بودم شبیه به تو ....اما میدانی که....هیچ کس "چشم" تو را ندارد ....ناخودآگاهخیره به مشبه تو ؛به دکلمه اش گوش سپردم . . . واژه واژه ی شعر مرا به تو میخواند ....اما تو آن نب...
در نگاهم اگر نیستی،در خیالم سرشاری... - تاریخ: 1397/3/27 ساعت: 3:28
به پخش زنده ی شش گوشه خیره بودم ...داشتم سعی میکردم بتوانم مثل قدیم ها،تصور کنم در آغوش گرفتنت را .....تصور کنم که لحظه ای،ثانیه ای،بغلم گرفته ای .....نگاهم میکنی ....توانستم که قلبم را چسبیده به ضریحت تصور کنم .....حس داشتنت،وسط تمام درماندگی های این ایام،دلم را بیشتر تنگت میکند ....سرمایه ی وجود م...
تو ندانی که جرم است شکایت از یار ؟؟؟؟ - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 17:52
خواهان :عاکف ....خوانده :خدا .....خواسته :بطلان حیات ....بهای خواسته :فعلا مقوم به آرامش .....هزینه دادرسی :اعسار از هزینه ی دادرسی ....در صورت قبول ؛نماز...دعا ....اشک و آه به شرط قبولی ....ادله ی اثبات دعوا :شهود ...التماس ......خواهش....تمنا ....میتوان خدا همیشه قاضی نباشد...؟؟؟میتوان خدا را در د...
393! - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 17:52
وجدان جهان،ترازوی عدل الهی است ...حقیقت برای همیشه مکتوم نمیماند ..."استاد ما ، شهید مطهری"+میتوانید به هر موضوعی سرایتش دهید!
سیر نمیشوم ز تو... - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 17:52
۲۰ سال از این ۴۰ سال عمرت شد خرج من ...اگر در این ۲۰ سال من نبودمچقدر جوانتر می بودی ......اگر من نبودم و فقط گل های نرگسی بود که پدر هر روز برایت در گلدان روی میز میگذارد ...+حالا از این به بعد دیگر نمیتوانم بگویم ۳۹ سال و ۱۱ ماه و ۲۹ روز داری . . . مجبورم به ۴۰ تن دهم ... مجبورم ......
برف ! - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 17:52
نگاهم را سر جلسه به سمت پنجره گرفتم...برف می آمد ...لحظه ای خوشحال شدم...اما فقط لحظه ای ...از جلسه بیرون آمدم...تن ِ دانشگاه سفید شده بود...همچنان می بارید ...یک دانه ی درشتش روی صفحه ی موبایلم نشست....بهش لبخند زدم...نگاهی به کفش های لیزم کردم...با این کفش ها چطور این سربالایی را بروم...؟؟بچه ها ک...
تو نبین ساکت و آرام نشستم کنجی...حرف ناگفته زیاد است ولی محرم نیست... - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 17:52
منتظر بودیم تا در سالن سینما باز شود و برویم داخل .مردم دور و برم را نگاه میکردم...دختری که با دو تا خوراکی بدو بدو آمد و عطرش را از کیفش بیرون کشید و شروع کرد روی لباسش شیشه ی عطر را خالی کردن !گویا منتظر شخص مهم زندگی اش بود ...دختری که یک کلاه روی سرش گذاشته بود و موهای بلندش دور تا دورش را پوشان...

برچسب‌های مرتبط

خواب دیدم که مرده ام | خواب دیدم که مردم | خواب دیدم که | خواب دیدم که برایم غزلی میخواندی | خواب دیدم که تنت رو زمین | الا بذکر الله تطمئن القلوب | الا بذکر الله تطمئن القلوب سوره آیه | الا بذکر الله تطمئن القلوب در کدام سوره است؟ | الا بذكر الله تطمئن القلوب ترجمه | الا بذکر الله تطمئن القلوب یعنی چه